سالها
پیش، سریلدا، دخترکِ آسیابانی فقیر بهدست ایزد دروغها نفرین شده است و از آن پس
میتواند داستانهای ببافد شگفتانگیز. افسونکننده و چنان خیالانگیز که هیچکس
باور نمیکند حقیقتی در دلشان باشد. یا دستکم، همه چنین میپندارند.
اما روزی یکی از روایتهای غریب سریلدل
توجه ارلکینگ، پادشاه سیهتایان، را جلب میکند و او را به جهانی سرد و تاریک میکشاند؛
قلعهای که در آن اشباح سرگردان در خدمت پادشاهاند و کلاغهایی با چشمان تهی هر
گامِ سریلدا را میپایند. پادشاه از او میخواهد که ناممکن را ممکن کند: کاه را
بریسد و به طلا تبدیلش کند. وگرنه داستانهای دروغینش مرگ خواهد بود. در این
تنگنای هولناک، سریلدا بهناگاه پسری اسرارآمیز را ملاقات میکند؛ پسری که قول میدهد
یاریاش کند. اما نه بیآنکه طلبی در میان باشد... دیری نمیپاید که سریلدا میفهمد
در دل دیوارهای آن قلعه رازهای بسیاری نهفته است و نفرینی کهن نیز در آنجا در
کمینشان است
0 نظر