قلبی
لرزان، با سرخی رژلب بر کاغذی بیجان کشیده شده است.
کنارش نوشته شده: «دوستت دارم.»
و پایینتر، فقط یه امضا: «دوستدار تو.»
از همان لحظه، جهان بینقص اینس فرو میریزد.
اینس سالها با حوصله، زندگیاش را مثل
ویترینی بیغبار چیده است: همسری وفادار، خانهای آرام، سکوتی آبرومند.
او خوب میداند بعضی چیزها نباید دیده
شوند، بعضی صداها نباید شنیده شوند و بعضی حقیقتها... هرگز نباید بر زبان آورده
شوند.
اما حقیقت، مثل آفتاب پشت ابر، راهش رو
پیدا میکند.
از آن پس، اینس قدمبهقدم در سایهها
پیش میرود؛ جایی که عشق چهرهای دیگر دارد، وفاداری بهایی دیگر دارد و برای حفظ
آنچه «زندگی» مینامیم، گاهی باید چیزی را برای همیشه خاموش کرد.
0 نظر